تبليغاتX
وبلاگ ناخدا | Persian Web Site ju
خانهايميلآرشيو
Search

ثانیه های بی تو ... 

موضوع: جمعه سی و یکم خرداد 1387 19:36

اون روز که با ناز نگاهت من رو صید کردی توی ساحل رویا هام قدم می زدم من طعمه نجابت چشمات شدم ترانه من . یادت میاد کنار ساحل زیر بارش بارون ؟ من و تو تنها ... بهم گفتی که چشمات رنگ دریاست اون روز دریا خدای من شد و من به عبادت خدایی نشستم که سراسر عشق و ایمان بود تو پری قصه های تنهائی من بودی چه شبهائی که بدون تو گذشت و چه روز هائی که کنار ساحل به انتظارت می نشستم و نشونیت رو از موجای دریا می گرفتم رنج سالها دوری تو خطی به موازات عشق مون روی پیشونی من کشید اما حالا با اومدنت بزرگترین مروارید هفت دریا رو برای دلم صید می کنم .

نوشته شده توسط ناخدا | لينک ثابت |

فاطمه فاطمه است 

موضوع: چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 22:44

سجده به عشقت میزنم مادر  پا به پای بارون با ضرباهنگ چشمات می بارم تا گل دادنت رو به نماز بنشینم مادر  وقتی تو نفس میکشی عطر خدا تو خونه مون می پیچه مادر

بخشی از سخنان دکتر علی شریعتی :

خواستم بگویم : که فاطمه دختر محمد ( ص ) است . دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم :که فاطمه همسر علی است . دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم :که فاطمه مادر حسین است . دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم :که فاطمه مادر زینب است . دیدم که فاطمه نیست

نه اینها همه هست و این همه فاطمه نیست

فاطمه  فاطمه  است

نوشته شده توسط ناخدا | لينک ثابت |

زیر چتر خدا 

موضوع: جمعه سوم خرداد 1387 23:15

نوشتم باران باران بارید خواندم عشق عشق جاری شد در تمام وجودم تو که آمدی غصه هایم رنگ باخت وقتی که در تنگنای کوچه های احساس پرسه در خود می زدم تو منجی ترانه هایم شدی و من که آیه آیه های زندگی را با تو شناختم ویرانه های دلم را به باد سپردم من عشق را یافتم معشوق بهانه است با تو در محراب عشق نماز باران خواندم و چه خوب خیس از عشق خدا شدیم باشد که این زمان امتداد یابد تا دل خدا ...

نوشته شده توسط ناخدا | لينک ثابت |

آن مرد آمد.... 

موضوع: جمعه بیستم اردیبهشت 1387 20:25

با آب بابا شروع شد و به نان و انار رسید و نوبت آن مردی شد که با اسب آمد و شد سفیر قصه های من آن مرد آمد تا مرا ببرد به اوج آرامش به شهر آمال و شهر باب های گشوده به قصر ستاره بی واژه گی قفل و گره اما ریشه ها و بند ها مرا از سفر گریزاند از رسیدن به شهر دلها بازماندم آن مرد آمد آن مرد با اسب آمد اما آن مرد در باران رفت بی من بی تو...

حالا پس از سالها انتظار هنوز مانده ام که شهر قشنگ قصه کجای دنیای خداست .

نوشته شده توسط ناخدا | لينک ثابت |

دنیا جون زتدگی رو نگهدار می خواهم پرواز کنم  

موضوع: یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 22:15

زندگی مثه یه سکه می مونه یه روی اون خنده اس روی دیگه اش گریه گاهی وقتا بازنده ای و گاهی وقتا برنده گاهی امیدواری و گاهی حسرت حسرت گذشته حسرت لحظات از دست رفته نگاه میکنی می بینی افتادی و از بقیه جا موندی و بریدی زندگی مثه یه جنگه جنگی که قشنگه توی نبرد زندگی عشق حکم تفنگ و داره پس توی این زندگی باید عاشق باشی تا وقت زمین خوردن بلند بشی و به پرواز فکر کنی .

نوشته شده توسط ناخدا | لينک ثابت |

گنجشک من 

موضوع: جمعه بیست و سوم فروردین 1387 22:26

آهای گنجشک نشته برلب حوض خونه با توام بپا اسیر سنگ اندازی بچه ها نشی آخه بچه ها شوخی شوخی سنگ میزنن . هی با توام گنجشکک لب بوم همسایه بپا اسیر تیر نامردا نشی آخه میترسم پر و بالت بشکنه اونا شوخی شوخی زخم به قلب ها میزنن و چه جدی جدی قلب ها میشکنن .

بیا شوخی شوخی به گنجشکا لبخند بزنیم آخه اونا جدی جدی عاشق میشن

نوشته شده توسط ناخدا | لينک ثابت |

در باره مدیران
<-BlogAbout->
 ارتباط با مدیر وبلاگ

Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search